هدیه خدا برای ما

سنگدونی

حالا داری رو پاهات بدو بدو  میکنی،بابایی. مدتی گذشته و ترس هام کمتر شده. هنوز میترسم زمین بخوری. میترسم مریض بشی. میترسم گرسنه بمانی. میترسم. زندگی میان این دنیای بزرگ، کمی هم ترس داره.بدون ترس زندگی احمقانه و بدون کنترل و ترسناکه! یعنی که اگر نتوانی بصورت منطقی و درست بر ترسهات غلبه کنی،اگر آنها را نادیده بگیری و برای کنارزدنشان تمرین و سعی نکنی،تا ابد میترسی. حالا بعد از آمدن تو، دیگه نه قرص اعصاب میخورم و نه از ورشکستگی و بی پولی میترسم . حالا داریم سنگهای کف باغچه ی کوچکی را که با خونه ی کوچیکمون معامله کردیم در میاریم تا باهاشون کف ویلایی رو که داریم اونجا میسازیم، بالا بیاریم. سفت و محکم راه برو بابا جون.... با این ...
26 خرداد 1393

نامه پدری به آموزگار پسرش

اگر می توانید به پسرم خود شناسی‌ و مردم شناسی‌ بیاموزید ارزش های زندگی انسانی‌ را به پسرم آموزش دهید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید به او بیاموزید از اشک ریختن خجالت نکشد از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند به عقایدش اعتقاد داشته باشد و با تمام قوا پای سخنش بایستد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند به او بگویید همه مردم صادق و خواهان برابری نیستند ولی به ازای هر شیاد، صدیقی هم وجود دارد و به ازای هر سیاست...
22 خرداد 1393

بدون عنوان

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام الهی فدای پسر خوشکلم بشم بعد این همه وقت اومدم دوباره براش مطلب بنویسم نازنینم الان خوابه فعلا یه عکس جدید بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ماشالله ماشالله ...
6 ارديبهشت 1393

وقتی منو دیوونه میکنی...

وقتی چند ساعتی میذارمت پیش مامانی و میرم بیرون حسابی لج میری و گریه میکنی، هر وقت بر میگردم با دیدن من لب ورمیچینی و میزنی زیر گریه ولی زود آروم میشی و میخندی، اون موقع هست که دیوونه میشم وقتی عوضت میکنم و پات رو میشورم تا میذارمت رو زمین فیششششش جیش میکنی، اون موقع هست که دیوونه میشم وقتی نگاه تلویزیون میکنم و اصلاً حواسم به تو نیست شروع میکنی به آقو باقو کردن و توجه منو میخوای ، اون موقع هست که دیوونه میشم بعضی روزها خیلی خیلی خوش اخلاقی و تمام روز میخندی، بعضی روزها ساعتها غر میزنی، و بعضی شبها مثل امشب همش جیغ میکشی و ، اون موقع هست که دیوونه میشم و سرت نق میزنم و بعدش عذاب وجدان میگیرم ...
19 ارديبهشت 1392

هزار بار گفتم خدا مرگم بده...

شنبه ١٧ فروردین میخواستم برای ختنه ببرمت، بارون خیلی شدیدی می اومد و بابا گفت که امشب نریم(هر چند بابا میگفت بذاریم ٢ سالت بشه!) خیریتی بود که اون شب نرفتیم چون تو چند روز بعدش یه سرماخوردگی خفیف گرفتی و یه کم هم استفراغ میکردی که دکتر گفت بخاطر ویروس بهاره هست...  ولی بالاخره روز جمعه ٣٠ فروردین همراه بابایی و زیبا جون بردیمت برای ختنه... خیلی پرس و جو کردم و گفتن دکتر غلامپور توی درمونگاه مسجد الرسول خیلی خوبه... ساعت 30/9 صبح رفتیم و وقت گرفتیم. تو نفر هشتم برای ختنه بودی که دقیقاً ساعت ١٢ نوبتت شد. من داخل اتاق نیومدم، یه شیشه آب قند دادم بابایی و خودم بیرون در وایسادم، وقتی صدای جیغت بلند شد و دیدم...
14 ارديبهشت 1392

مامان کوچولوی افسرده

همش دلم گرفته بود. وقتی ٣ روزت بود و برای اولین بار استفراغ کردی من حدود نیم ساعت گریه میکردم، جوری که برام عرق و نبات آوردن. هر کس حرفی میزد من میزدم زیر گریه... همش میترسیدم اتفاقی برات بیفته، شبها نمیتونستم بخوابم... اصلاً با تو حرف نمی زدم و می ترسیدم بقلت کنم، با اصرار مامان مهری رفتیم دکتر و آقای دکتر گفت که افسردگی بعد زایمان گرفتم، گفت که باید تو رو هر روز لخت کنم و ١٠ دقیقه ماساژ بدم(تو خیلی بدت میاد به تنت دست بزنم فکر کنم قلقلکی هستی ) و گفت که باید باهات حرف بزنم بهم قرص داد تا روزی یه دونش رو بخورم الان خیلی خیلی بهترم عشق کوچولوی من. هفته گذشته که دوباره رفتم پیش دکتر کلافی گفت که دیگه حالم خوب شد...
14 ارديبهشت 1392

یک شب در بیمارستان

تو رو از اتاق عمل بیرون آورده بودن و به مامان مهری داده بودن... مامان مهری مدتها منتظر می مونه و میبینه از من خبری نشد.. موبایل نجمه خاموش بوده و مامانی مدام به پرستارها میگفته که راستش رو بگید به هوش نیومده؟؟ اتفاقی افتاده!!؟ بابایی و بقیه هم پایین نگران بودن من حدود ٢ ساعت در ریکاوری بودم نجمه میگفت که وقتی اولین برش رو روی شکمم زدن با پا زدم زیر میز وسایل جراحی! دکتر گفته این بیداره؟!! دکتر بیهوشی گفته نه از استرسه. وقتی هم میخواستن تو رو از شکمم خارج کنن تمام عضلات شکمم از ترس منقبض بوده و مجبور میشن یک ماما بیارن تا با فشار از بالا به پایین تو رو به بیرون هل بده.(اصلاً دوست ندارم فیلم زمان تولدت رو ببینم خانم پرستاره بد جوری برای به گ...
9 ارديبهشت 1392

واکسن

      وقتی برای واکسن بردمت بابایی داخل نیومد.. خانم پرستار گفت که پاهات رو محکم بگیرم و به گریه هات توجه نکنم.. محمد نمی تونی باور کنی... با دردهات درد میکشم.. گریه که میکنی گریه ام میگیره   تو همه زندگیمی   وزن 5 کیلو   قد 61 سانتیمتر   دور سر 41 ...
9 ارديبهشت 1392